پیدا





توسل به شهید م ع حرم و رضا...

درخواست حذف اطلاعات

چند هفته پیش اردو جهادی بودم. بعدش مثل همیشه رفتم مشهد پابوسی آقا رضا؛این دفعه با هدف رفتم به حرم آقا،قشنگ نشستم صحن انقلاب و توی یکی از ایون های مقابل پنجره فولاد و حرم،نشستم. این دفعه به شهید حسین معز غلامی هم متوسل شدم. من بودم و آقا رضا و شهید حسین معز غلامی... قشنگ شروع از ب بسم الله تا ی یاعلی تعریف . در انتها فقط یک جمله گفتم...اینکه من واقعا دلیل این رفتارهارو نمیدونم...نمیخوام قضاوت هم داشته باشم...خواهش میکنم منو از بلا تکلیفی در بیارید...همین گفتم اومدم تهران؛بعد دو یا سه روز بود که یکی از دوستان تماس گرفت که میتونیم همدیگرو ببینیم...گفتم بله چرا که نه...قرار گذاشتیم که همدیگرو ببینیم. خلاصه بعد از کلی احوال پرسی ...شروع کردیم صحبت . کم کم بحث باز شد. چیزی نگفتم...اصلا به روی خودمم نیاوردم که میشناسم...بحث درباره ی جهاد..شهادت...شهید...جانبازی....بود. بنده سرم پایین بود.دستم زیر چونه گذاشته بودم. طرف شروع کرد صحبت ...گفت...گفت...گفت... خیلی داشت جلو میرفت... با خودم گفتم دیگه از اینجا به بعدش به من ربطی نداره.گفتم من جواب تمام سوالات ذهنی رو گرفتم.البته بازم قضاوت ن ...این دفعه خیلی دچار تناقض شدم با خودم گفت خب دلیل این رفتارها چی بود؟! گفتم بهتر دیگه این موضوع ادامه ندیم...این مسائل به ما ربطی نداره...ولی زبط داشت...خیلی هم ربط داشت...از یک لحاظ خوشحال بودم که از بلاتکلیفی در اومدم اما از یک طرف دیگه دستم و سرم یخ کرد برای خیلی مسائل ...به روی خودم چیزی نیاوردم بهش گفتم بهتر بری سر یک مسئله دیگه...چه خبر...بحث عوض ...اما اصلا دیگه صدای دوستمو نمیشنیدم فکرم مشغول بود...خیلی هم مشغول...